یک وبلاگ

 

خوابهای طلایی

آن وقت که آسوده خاطر شوی که او  هست . . .  سر آغاز قصه می شود !

می دانی قصه را چگونه آغاز می کنند؟ می دانم که می دانی ! 

یکی بود ،یکی نبود !

هستم و آن دیگری . . . نه  

همیشه همینگونه بوده و هست

تمام داستانهای  شبانه اینگونه آغاز می شود و دلخوش می شوی به سراب سوار بر  اسب سفید و تو... فرو می رفتی تا ته قصه  و باور  می کردی غصه ی قصه را  ! 

 اما از یاد می بری اولین هشدار دلنشین و آهنگین را ! یکی بود و آن دیگری نبود

دلگیرم از این همه ... 

بلند شو دختر....  باز هم ...؟!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ - نیلوفر

دل دیوانه!

قلبم

جسور، گستاخ

که به آهن و خشم  سلام نمی کند

پیشِ پای آسمان خراش  بلند نمی شود

و دوست ندارد با دروغ

حرف بزند


قلبم

جسور و ناآرام

یک دقیقه نمی گذارد

مهربانیها به خواب بروند

با کفش  روی قهر

پا می گذارد

دو تا یکی پله ها را می دود

- دستش را هم

به نرده ها نمی گیرد -


قلبم

آداب معاشرت نمی داند

به میهمانی که می رود

بدون تعارف ، بدون  پیش دستی

هر چه لبخند ، هر چه خوبی را

- از ظرفی که به اندازه همه میهمانان نیست -

برمی دارد، پخش می کند...

همه را هم

پوست نکنده می بلعد

دیروز وقتی زندگی

کارنامه ام را داد

دیدم

دوباره قلبم

تجدید آورده است


قلبم

کُند ذهن و بی دقت

نقطه های قهر را

همیشه جا می اندازد

اخم راحفظ نمی شود

از خشونت هم ، همیشه صفر می گیرد


قلبم گستاخ


قلبم خسیس
 

قلبم خودخواه

غم هایی را

که برایش کوچک شده

که دیگر به او

 نمی آید

" نو هم مانده است-

به دیگران نمی بخشد

                       باید ببخشیدش... ... ...

                       شاعر است دیگر...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ - نیلوفر

همراه

آن یکی با من میرقصد
این یکی با من میخندد
دیگری بازیگوشی ام را بهانه ی شیطنتی کرده
و آن یک به حسادتِ این همه، نیشخندی بدرقه ی نگاهم می کند ...
و
 
تنها
    
من
       -
در این میان -
                     
دانسته ام
که همراه همیشگی ام،
                             
تنها،
تنهایی من است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ - نیلوفر

بازی!

سالها بازی کردم
سالها بازی خوردم
سالها بازیچه ی همان بازی بودم


کاش این بازی
صفر - صفر تمام نمیشد!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ - نیلوفر

تعبیر زندگی

عشقت نه خشم بود نه زیبایی
عشقت ستاره بود که می تابید
در خواب عاشقان
 باری نجیب من
 مهر تو گر نبود
 سوزنده ی شبم
دیگر چه خلوتی
 ستاره ی جانم بود
 وقتی که خانه ات
 زندان دیگیریست
وقتی سیاهکاران
 راه تو را به روشنی جمع بسته اند
 تنها تویی
که زنده بودن را
 تعبیر می کنی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ - نیلوفر

مسیحا نفس...

نفس کشید

درآغاز روشنایی خورشید

جایی که فاصله بود بین ابر و آفتاب

تا نخلهای پا بر جا

دامن مریم را

میزبان خرمای تازه کنند

و او

روزه سکوت مادرش را

که از سر ارادت بود

با کلام خدا بشکند

انگار زمان در جستجوی شروع تازه ای بود

سال صفر میلادی

وصدای نفسهایش که ثانیه های آغازین تاریخ را می شمرد

صدای نفسهای او

که پیامبر مهربانی بود

با دستانی پر از معجزه و شفا

که در روزگار ما

حتی در خواب هم سراغ کسی را نمی گیرد

....

به معجزه فکر می کنم

که سالهاست معجزه هم بی اعتبار شده

مثل شفا و مهربانی

مثل همه آنچه

پشت پلک کابوسهایمان به خاک سپردیمش

این روزها فقط

به واپسین جمله اش می اندیشم

آن لحظه دردناک

بر جلجتای اندوه

به آسمان نگاه کرد

و روزه سکوت همه آنها که دیدند و خاموش ماندند را

با تلخ ترین جمله اش شکست

این بار نه از زبان او

از زبان همه آنان که دروغ را دیدند

و روزه سکوت قومشان را که نه از سر ارادت

که از سر وحشت بود

با آخرین آواز خویش

به دست باد سپردند

آنان که مثل من

نه مثل او

از ته دل فریاد زدند.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸ - نیلوفر

سیاه

عشق که میبارد،
دانه های ترسش بر عینکم مینشید ...
کور میشوم.


عشق که میبارد،
یک لا پیرهن آرزویم را خیس آب میکند ...
یخ میزنم.


عشق که میبارد،
کافیست کمی بیشتر زیرش بمانم ...
سینوس های وجدانم زود چرک میکنند
و من میمانم کدام قهرمان قصه های کودکیم را
چتری کنم : سیاه!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ - نیلوفر

تا رهایی...

ای هم زبان من
کو آن فروغ درخشان سبز و سرخ
تا گُرزند تمام وجود کثیف را
کو آن شهاب سنگ
تا بشکند استخوان حریص را
کو گردباد تندو تناور
تا بر کند زریشه وجود کثیف را
مام وطن سکوت کن که، تاریخ می رسد
ما مرده تو زنده
خواهی چشید
شادی خرمی حدیث را 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ - نیلوفر

صبح

آوازی بر نخواهد خواست

تا تو چنینی

و لبخندی به جز درد

از تو نخواهد زاد.

تا نشسته ای

هیچ پرنده ای

از خاطرت نخواهد گذشت

و هیچ شوری

در تو نخواهد پیچید.

ریشه های هرزت را بکن

و خواب چشمانت را

به گونه کنده ای

با تبر متلاشی کن

که صبح در راه است.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ - نیلوفر

شب

شب را گریزی نیست
خواهد آمد
جهان را به اشارتی در تسخیر
در چنگال تاریکی اش
شب را گریزی نیست

شب
اگر چه اهریمن است
سراپا خشم
اگر چه خورشید در اسارتش
سراسر نیستی است
من شب را مشتاقم
دیدارش
تمنای روزانه ام

روزهایم ارزانیت ای شب
گر دو چشم مرا به دیدارت روشن کنی
من شب را مشتاقم
مهتابش را
سکوتش را
خلوت شاعرانه اش

من شب را مشتاقم
اسیر خرامیدنش
و سیاهیش
که سایه ی چشمان توست.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ - نیلوفر

شعری از هوشنگ ابتهاج(ه .ا .سایه)

دیگر این پنجره بگشای که من
 به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
 پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
 همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می اید نرم
 محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
 آری این پنجره بگشای که صبح
 می درخشد پس این پرده تار
 می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
 وز رخ اینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ - نیلوفر

میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد

(1)
نگاه کن چه فرو تنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازک دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یکی « آری » می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش در نمی رسد
مگر آنکه از تب وهن
دق کند.

قلعه یی عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچک دوستی است.

(2)
انکار ِ عشق را
چنین که بر سر سختی پا سفت کرده ای
دشنه مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.-
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.

(3)
نگاه کن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاک می شکند
رخساره ای که توفانش
مسخ نیارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاک می افتد
آنکه در کمر گاه دریا
دست
حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آنکه مرگش
میلاد پر هیا هوی هزار شهزاده بود.
نگاه کن

 

"یاد و خاطره شاملو گرامی باد"

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ - نیلوفر

قدم

بگذار

به رویاهایم بخندند 

آنها که از جستجوی رویای خویش ناتوانند

من می مانم و جسارت قدم هایم!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸ - نیلوفر

به یاد تو

امروز سالگرد پرواز توست و من به اندازه همه مهربانیهایت غمگینم.

تمام این سالها خلاء نبودنت را بر شانه هایم می کشم ای پشت و پناه مهربان من.

کاش هنوز کودک بودم و سرم را روی پاهایت می گذاشتم تا برایم قصه بگویی.

چند سال است که دیگر مهربانانه موهایم را نوازش نکردی؟چند سال است که در حسرت حافظ خواندنت فال حافظ می گیرم؟چند سال است که دیگر با صدای نیایش و نمازت در سحر بیدار نمی شوم و از بودنت احساس آرامش نمی کنم ؟چند سال است که کوچ پرستو ها را بی تو به تماشا می نشینم؟نمی دانم.....

کاش بودی و من هر وقت در این زمانه پر از پلیدی و نیرنگ به ستوه می آمدم به آغوش پر مهرت پناه می آوردم و احساس امنیت می کردم.

کاش حداقل امشب به خوابم بیایی و برایم قصه دختر شاه پریان بگویی.

کاش در بهشت اینترنت باشد که تو وبلاگم را بخوانی یا فرشته ای نوشته های مرا روی ابر ها به دستت برساند تا بدانی چقدر دوستت دارم و هرگز هرگز هرگز ذره ای از داغ رفتنت کم نمی شود و هر روز نبودنت را بیشتر حس می کنم.

از صبح لباس سیاه پوشیده ام و در کنار قاب عکست شمع و عود روشن کرده ام.تو بگو چه کنم با این دل تنگم؟

پدر نازنینم به اندازه همه مهربانی های بیکرانت دوستت دارم.

شعری از شاملو را تقدیمت می کنم که در این سالها بارها و بارها به یاد تو خوانده ام:

 

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم

در آستانه دریا و علف.

 

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چار راه فصول

در چارچوب شکسته پنجره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرم.

...........

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

تا چند

تا چند

ورق خواهد خورد؟

 

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را

که خواهر مرگ است.

و جاودانگی

رازش را

با تو در میان نهاد.

 

پس به هیات گنجی در آمدی

بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دلپذیر کرده است.

 

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

متبرک باد نام تو

و ما همچنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ - نیلوفر

هیچ

نگاه کن به من

به من که پرازحسرت پر از همهمه و آهم

پرازگریه و بی قراری ام

کجایی تو ای آشنای نجیب ؟!

من بازمانده نسل دردم

درونم پرازحرف و سئوال؟! پرازغوغا اما... 

اما مجالی برای گفتن نیست

وگوشی برای شنیدن...

به خدا راست می گویم!

بهانه نیست

حقیقتی است که از همیشه تا همیشه در من است و با من

گاهی ازترس احتمال بارش چشمانم دندان بر لب می فشارم

تاآدمهای اهل احتمال و عادت

بهانه ای برای این که دانسته هایهاشان را به یکدیگر ارزانی بدارند ، نیابند

من در هیچستان بی انتهای تنهایی

با کوله باری ازحسرت و حیرت و سرگردانی...

پشت چراغ همیشه قرمزچهارراه  زندگی جریمه شده  ابدی ام 

این هوا برایم بس سنگین است

من هوای تازه می خواهم

بغض نشسته در گلوی من راه را بر عبور آوازمن بسته است

صدایم را هیچ کس نمی شنود

فغانم را کس نمی بیند

دستان خالیم را مددی نیست

در کوچه های پراز رنگ و نیرنگ روزگار

تهی ز ترانه و آواز

آه...

آه کاش بچه بودم

کاش پاهایم به همان اندازه می ماند

که پیش ترها پا در کفش مادر می کردم

کاش دلم بزرگ نمی شد؛  آنقدرکه رنج دلتنگی را بچشد

کاش شانه هایم آنقدر مقاوم نشان نمی دادند که هر چه بار روزگار بر روی آن جا نمی گرفت

کاش وقتی وامانده ازروزگار و نامردمی هایش

به دنبال تو می گشتم

تو را نیافته گم نمی کردم

نمی دانم چگونه در این همه روزهای بی خورشید

این همه شبهای بی مهتاب دوام بیاورم

در سکوت لحظه های پرازسوال های بی جواب

برایت چگونه شعر بگویم

چگونه روزنه ای از خاطرات خوش را به یاد آورم چگونه؟

آه...

دلم می خواهدبغض نشسته در گلویم را دیگرپنهان نکنم

باور کن مرا

باور کن

من همین من ساده را باور کن

من برای هر بار برخاستن هزار هزاربار فرو افتاده ام

زمین خورده ام

شکسته ام

دیگر یارای برخاستنم نیست

تنهایی تنها همدم من است

زمستان شده ام

یخ زده ام

دیگر هیچ نمی خواهم

دیگر هیچ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نیلوفر

زنانگی

"آنقدر از شعری که برایم فرستادی لذت بردم که کپی اش کردم و در وبلاگم گذاشتم.نامت را نمی نویسم شاید دوست نداشته باشی.اگر دوست داشتی خودت نامت را زیرش امضا کن و اگر نه که باز هم مثل همیشه نظر خصوصی می گذاری"

 

مرا حرفه ای دیگر نیست
جز آنکه دوستت بدارم
و روزی که از مواهب من بی نیاز شوی
و دیگر نامه های مرا نپذیری
کار و حرفه ام را از دست خواهم داد...
+++
می خواهم دوستت بدارم
تا به جای همه ی جهانیان پوزش بخواهم
از همه ی جنایاتی که مرتکب شده اند در حق زنان...
+++
از زنانگی ات دفاع میکنم
آن سان که جنگل از درختانش دفاع می کند
و موزه ی لوور از مونالیزا
و هلند از وان گوگ
و فلورانس از میکل آنژ
و سالزبورگ از موزارت
و پاریس از چشمهای الزا...
+++
می خواهم دوستت بدارم
تا شهرها را از آلودگی برهانم
و ترا برهانم
از دندان وحشی شدگان...
+++
زن لایه ی نمکی ست
که تن ما را از تعفن حفظ می کند
و نوشتن مان را از کهنگی...
+++
آنگاه که زن ما را به حال خود رها کند
یتیم می شویم...
+++
من کی ام بدون تو؟
چشمی که مژه هایش را می جوید
دستی که انگشتانش را می جوید
کودکی که سینه مادرش را می جوید...
+++
آنگاه که مرد
بر دوش زنی تکیه نکند...
به فلج کودکان مبتلا می شود...
+++
آنگاه که مرد زنی را برای دوست داشتن نیابد...
به جنس سومی بدل می شود
که هیچ ربطی به جنس های دیگر ندارد...
+++
بدون زن
مردانگی مرد
شایعه ای بیش نیست...
+++
چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن؟...
+++
می خواهم دوستت بدارم...
و به دین یاسمن درآیم
و مناسک بنفشه بجا آرم...
و از نوای بلبل دفاع کنم...
و نقره ی ماه...
و سبزه ی جنگل ها...
+++
موهایت را شانه مزن
نزدیک من
تا شب بر لباس هایم فرو نیفتد...
+++
می خواهم دوستت بدارم
تا کرویت را به زمین بازگردانم
و باکرگی را به زبان...
و شولای نیلگون را به دریا...
چرا که زمین بی تو دروغی ست بزرگ...
و سیبی تباه...
+++
در خیابان های شب
جایی برای گشت و گذارم نمانده است
چشمانت همه ی فضای شب را در بر گرفته است...
+++
چون دوستت دارم... می خواهم
حرف بیست و نهم الفبایم باشی...
+++
به تو نخواهم گفت: «دوستت دارم»
مگر یک بار...
زیرا برق، خویش را مکرر نمی کند...
+++
آنگاه که دفترهایم را به حال خود بگذاری
شعری از چوب خواهم شد...
+++
این عطر ... که به خود می زنی
موسیقی سیالی ست...
و امضای شخصی ات که تقلیدش نمی توان...
+++
«ترا دوست نمیدارم به خاطر خویش
لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود
لیکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود...»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نیلوفر

اقرار

گفتند:
غروب سه شنبه ، زمستان بود ، هفتم دی
تو پرستوی خیسی را در آستین به خانه آوردی
گفتم : انکار نمی کنم
...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نیلوفر

...

جیب هایت راباید
از غروب های جمعه خالی کنی
من هم
خرده شیشه های ماه و
تجربه های نیمه تمام را
از چمدانم بر می دارم..

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نیلوفر

آبی

لباسم آبیست 

پرواز که می کنم در شهود با آسمان انباز می شوم. 
 کفشهایم آبیست
 بر پنجره که راه می روم ، با تپش هایش یکرنگ می شوم.
 دستهایم آبیست 
 نگاهم آبیست 
 به آدمها که می نگرم همه ماهی می شوند و من در میانشان به دنبال پری دریایی
 ذهنم آبیست
 هرچه که فکر می کنم
 هر چه که می نویسم
 هر چه که هست آبیست

**********     
 از خواب که برمی خیزم  ،  همه جا را نگاه می کنم. هیچ صدایی نیست

جز تنهایی
  نه لباسهایم آبیست... نه کفشهایم... نه دستهایم
 ذهنم از همه چیز خالیست و حتی به خوابم هم فکر نمی کنم
 ناگهان احساس می کنم صدایی گوشم را نوازش می کند
 صدایی آبی ...
 همه جا را به دنبالش میگردم
زیر تخت... توی کفشهایم... جیب لباسم
 صدا نزدیک تر می شود
 توی آینه نگاه می کنم
 آنطرف ایستاده و مرا نگاه می کند
 به آینه نزدیکتر می شوم
 او هم با من پیش می آید
 من به او زل می زنم... او هم به من
 چشمهایش از اندوهِ این چند سال ، پر از تراکم رنگ آبیست
 درست مثل رویای آبی
 و من در این رویای آبی شنا می کنم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ - نیلوفر

و تو رفتی و هنوز...

فرصتی نمانده پاهایم خسته است .
باید رفت باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده ...
نمی دانم چگونه...
چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه کابوس زده ام دفن می کنم ....
و بابقچه خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم
 و از جاده های پر از ابهام و تردیدی که تو برایم 
 درست کردی می گذرم و چشم به راهی می بندم که هیچ امیدی به پایانش نیست.....
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند ....
و من در برهوت تنهایی خویش به شمارشگام هایم  می پردازم .
گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند ......
دیگر به خلوت لحظه های عاشقانه قدم نمی گذارم ،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است
که نمی بینمت ،
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام ،
من مبهوت مانده ام که
چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام ؟
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجید روزی
تو را درخلوتم بپذیرم...
بیگانه ای بودی هم قفس شده با من...
برای خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست...
درسرزمینی که به روح من راهی نداشت...
وناگهان ترادرروح خود احساس کردم ...

در هرکلامت صدای لغزیدن بهارروی تن یخ زده ی دشت زمستانی شنیده می شد...
تو بهارم شدی...
بهار با تو جان گرفت ...
تابستان  با بودن تو هست شد ...
پاییزچشمان هفت رنگش را از تو گرفت وزمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را...
تو برایم فرشته ـ عشق شدی
ولی تو خیانت کردی و رفتی...
تو قلبم  را خرد کردی ووجودم را سوزاندی ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ - نیلوفر

نمی خواهم برگردی...

نمی خواهم برگردی
این را به همه گفته ام
حتی به تو
به خودم
اما نمی دانم
چرا هنوز
برای آمدنت فال می گیرم!
چرا هنوز
پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!
تا تو را آرزو کنم!
اما هنوز نمی خواهم برگردی
می دانی که دروغ نمی گویم
اگر هنوز تو را آرزو می کنم
برای بی آرزو نبودن است
و شاید هم
آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!
اما هنوز هم نمی خواهم برگردی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧ - نیلوفر

درد زندگی

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه پنهان کردن قلبی است که


به اسفناک ترین حالت شکسته است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه نداشتن شانه های محکمی است که


بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که


مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه نداشتنیک همراه واقعیست که


در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست


بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.  

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧ - نیلوفر

تمام این روزها...

مرا ببخش اگر نمی خندم
مرا ببخش که گاه و بی گاه
شبیه هزار پنجره ی بسته می شوم؛
بسته به روی آرزوهایت
مرا ببخش که حوصله ی مهربانی ندارم
برای خاطر این همه کوه بودن
این همه بی روح بودن...
مرا ببخش که هیچوقت تو را نمی بخشم!
رفتن
دلتنگی من
اتفاقی بود
که افتاد
و سفر
حادثه ای
که در کفش های تو
رخ داد!

فروش سال
... و من از سهم خودم گذشتم
درروزگاری که قحطی بهانه است
لبخندهایم را حراج کردم.
درجمعه بازار روزنامه
شادی هایم را زیر قیمت فروختم
و احساساتم را
با شاعری سنگدل معامله کردم
دیروز
هرچه در آینه نگاه کردم
کسی را ندیدم
شاید
خودم را مضایقه کرده ام!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ - نیلوفر

باز یلدا...

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تاآدمها زیر گنبد کبود آرامتربخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید وشب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یلدا  آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن راندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلداآبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مُرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند
راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختریلداست
و یلدا  نام همان فرشته ای است که روزی از خداپاره ای آتش قرض گرفت!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ - نیلوفر

آن روزها...

حالا که رفته ای
دل دلیل می آورد

 و

عشق گریه می کند.

با این همه
جای خالی ات پر نمی شود.
نه با خیال و نه با خاطره.
حالا که رفته ای

این روزها دلتنگم

دلتنگم که رفته اند.

آن روزها

حالا که رفته ای
باور می کنم

گل ها همه آفتابگردانند

اما همین امروز
آفتاب
چشم در چشم من
فقط سراغ تو را می گرفت
حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران
باران
باران
حالا که رفته ای
پایین می آید از پلکان ابر

و فرو می ریزد در جویبارهایی

که به جانب پاییز می روند

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ - نیلوفر

دروغ

به باران گفتم :

دیگر نبار ؛

 چشمان من برای تمام خشکسالی ها کافیست ...

من دروغ گوی بزرگی هستم

                                     خودم را با هزاران دروغ نو می سازم ...

هزاران دروغ خنک می نوشم

هزاران دروغ شیرین می بافم ...

هر روز

        هر روز

                 هر روز

هزاران دروغ تازه ...

آرزوی دروغین

                 امید دروغین 

                                  عشق دروغین .

به خورشید گفتم

 دیگر متاب ؛

                                     قلب ما برای عشق کافیست ...

این هم دروغی تازه بود !

آنچه حقیقت است

دستانی خالی ست

در هجوم دیوارهایی که نخواهد شکست .

و حضور تو

که دیگر نیستی !!! 

امروز

یک لیوان حقیقت داغ نوشیدم

حقیقت قلبم را سوزاند

و چشمانم را خیس کرد

حقیقت دروغ تلخی بود

                              دقیقا همان چیزی که از آن بیزارم

می فهمی ؟!

                  از حقیقت بیزارم ...

به باران گفتم :

دیگر مبار ؛

 چشمان من برای تمام خشکسالی ها کافیست ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ - نیلوفر

آدم!

امروز سیبی از درخت چیدم

و به همین سادگی آدم شدم !

سیلی محکمی به گوش عشق چسباندم

                               و آدم تر شدم !!   

انعکاس سیلی به گوش هایم چسبید

برق از چشمانم پرید و

                             همه جا خاموش شد ...

 

نمی دانم نبودنت را بگریم

                               یا بودنت را ؟!

 

امروز یک دل سیر درد داشتم

غیرممکنی ممکن شد :

عشق هم سر شاخه ی عادت گیر کرد ...

 

امروز می خواستم

 پابرهنه بدوم

تمام فاصله ی بینمان را .

به کدامین سو باید

                        می دویدم اما ؟!

بگذریم ...

 

تمام آنچه که داشتم

به سطل آشغال ها بخشیدم

چیز زیادی نبود ؛

یک جفت چشم منتظر ؛

سررسیدی که همیشه آینده را نشان می دهد  ؛

و دردی بی نهایت ...

 

یادت مانده ؟

امروز سیبی از درخت چیدم

و سیلی محکمی به گوش عشق چسباندم ؛ 

بالاخره آدم شدم !!! 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ - نیلوفر

کمی دوستم داشته باش

کمی دوستم داشته باش

بگذار با ابرهایم مدارا کنم

تنها تو میدانی

داستان این بغض و آن ترنم های شبانه را

بگذار این راز بماند سر به مهری که تو دانی و شب

بگذار تنها از این عشق من بمانم و تب دستانت

این آخرین خاکریزم را از من مگیر

من درین خاکریز زمین گیر گشته ام

هیهات که بسترش از حریق این تب و گرمای آن دست چو استواست

هر شب هر شب با چه شتاب کودکانه ای می جویمت

هر صبح با چه غرور ابلهانه ای می بازمت

غرور من بود یا دست روزگار؟

چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زین راز سر به مهر

زبانم چو کودکان

چه شیرینی می کند در دهان

در اوج خلسه ام با نشئه حضور تو

قلبم می تپد انگار چون رعد در آسمان

میدانی

دلم گرفته است از این فاصله ها

از این بی بر جوانه ها

در این شبهای تنهایی بی انتها

وین سحرهای سیاه تر از یلدا

کمی دوستم داشته باش

بگذار با ابرهایم مدارا کنم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ - نیلوفر

بهترین پدر دنیا

باز بهار آمد.باز بوی نرگسها مریم ها و شب بو ها.همیشه در بهار دلتنگم . نمی دانم چرا... مخصوصا بوی شب بو ها... هر وقت شب بو ها را می بویم دلم فشرده میشود و چشم هایم میسوزد ؛ شاید به خاطر اشکی که هیچوقت سرازیر نمی شود و فقط می سوزاند. ...این بو مرا به سالهای دوری می برد؛نمیدانم چند سال پیش بود...فقط می دانم خیلی دور بود...شاید صد سال پیش؛ شاید هم هزار سال...این را دلم می گوید ؛ به تقویم که نگاه می کنم می بینم سالهای دوری نیست؛ ولی دلم می گوید هزار سال پیش بود و من همیشه دوست دارم با دلم حرف بزنم. یاد آن کوچه می افتم؛ کوچه ای گیج؛ گیج از عطر اقاقی ها... خیالم مرا به خانه دوران کودکی ام میبرد؛ کودکی و نوجوانی ام؛ انگار هزار سال پیش بود...چقدر باغ خانه مان بزرگ بود؛ آنقدر بزرگ که همیشه فکر می کردم روزی در آن گم می شوم. هر سال که من بزرگ میشدم باغ کوچکتر می شد. باغ همان باغ بود ولی هر سال کوچکتر می شد؛شاید چون من هر سال بزرگتر می شدم! گاهی فکر میکردم وقتی که خیلی بزرگ شوم باغ حتما خیلی کوچک می شود؛ همیشه میترسیدم ؛ می ترسیدم خیلی بزرگ شوم ؛ آنقدر که باغ دیگر از کوچکی محو شود و مثل خیال از دستم بپرد؛ و بالاخره هم محو شد و خیال شد...چون حالا دیگر بزرگ شده ام ..... با خیالم همراه میشوم؛ کوچک می شوم؛ به داخل کوچه می پیچم؛ همان کوچه بن بست گیج از عطر اقاقی ها...در بزرگ آهنی باغ را باز می کنم؛ هنوز یادم هست که در به راحتی باز نمیشود؛ در را کمی به سمت خودم فشار می دهم و بعد به داخل باغ...در ناله ای می کند و باز میشود؛ بوی عطری مستم می کند؛ بویی رخوتناک؛ آمیزه ای از گلهای سرخ؛ اطلسی؛ مریم ؛ یاسهای پیچده بر دیوارها و کاجها و گلهای دیگری که پدر می کاشت... بوی شمعدانیها و چمن های آفریقایی که پدر خیلی دوستشان داشت وکوکب ها؛ نه گرچه کوکب ها در پاییز گل می کردند و اکنون بهار است؛ بهار با همه دلتنگی هایش... پدر را می بینم که دسته ای رز صورتی می چیند؛ همان بوته بزرگ رز صورتی که در کنار درخت نخل بود؛ نخل بلندی که گاهی ظهر های تابستان با هم حرف میزدیم و من برایش درد دل می کردم...پدر رز ها را برای گلدان های داخل اتاق ها می چیند؛ می گویم چند شاخه رز سرخ هم بچیند؛ همان رز های سرخی که کنار داربست انگور بودند و عطرشان تا ته داربست های انگور می پیچید. پدر می خندد و به سمت گلهای سرخ میرود و پشت دار بست های انگور که دالان سبزی ساخته اند گم میشود؛ حتما پدر از همین دالان سبز به بهشت رفت؛ پدر بوی مهربانی می داد؛ پدر وقتی که رفت گلها را داخل صندوقی گذاشت و کلید آنرا با خود به دوردستها برد...از آن وقت دیگر باغ بوی گل نمی داد؛ ولی بوی مهربانی پدر همه جا را پر کرده بود؛ پدر خیالش را و بوی مهربانیش را جا گذاشته بود... روزهای آخر باغ چه دلگیر بود؛لانه موران در کنار درخت خشکیده کاج؛پنجره ای شکسته در کف باغ و درختان فرتوتی که در عطش جرعه ای آب نفس نفس میزدند... ولی بوی مهربانی پدر همه جا پیچیده بود و من با درخت توت کهنی که پدر با دست هایش کاشته بود درد دل می کردم... چقدر دلم برای باغی که دیگر نیست تنگ شده است؛برای باغی که اکنون به جایش غولی با آهن و سیمان روییده است و من چقدر دلم برای بوی مهربانی پدر تنگ شده است....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - نیلوفر

من...


همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وارباران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم ازکوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
توکیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تورا می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد ومن که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچه ی بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمی دانی که از آن روزی که بار از این کوچه خالی از فریاد های کودکانه بستی و رفتی من خودم را گم کردم .
تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
تو از کوچه خالی از اقاقی و پرنده رفتی ....
و من دیگر هیچ نمی دانم . همین !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
حالا دوباره آمده ای که چه ؟
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
دوباره آمده ای که تنها ماندنم را به یادم بیاوری ؟
می دانم که رفته ای و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههای غریب برگشتی .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری                                                                         *                                                                                                 می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
اما حالا دیگر دیر است .
دیر آمدی ای زود از دست رفته !
حالا دیگر سالهاست که هر قدر تلاش می کنم دیگر نمی توانم دیوار پیچک پوش را که با رفتنت ریخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببین !
حالا دیگر سالهاست که شعرهایم بی قافیه و ردیف شده اند .
حالا تو از من بی قافیه چه می خواهی ؟!
دیر آمدی ای زود از دست رفته .... دیر آمدی .
حالا دیگر من ....
من همانم ....
همان که سالهای بی تو را تحمل کرد و سالهای با تو را توان تحمل ندارد !                                                                                                                          آه کوچه پیچک پوش

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - نیلوفر